المحقق السبزواري

332

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

حكايت آورده‌اند كه چون مصعب بن زبير « 1 » بر مختار ظفر يافت ، حكم به قتل متابعان او نموده ، يكى از ايشان گفت : « ايّها الامير ! التماس دارم كه آيينه برداشته در طراوت جمال و لطافت صورت خود نظر كنى و يقين دانى كه اگر مرا بىجرمى به قتل رسانى ، روز قيامت در حضور حاكم عادل در دامنت آويزم و حيف باشد كه چنان رخسار زيبا و طلعت عالم‌آرا به جهت خون چون من گدايى بينوا معذّب گردد . » مصعب از اين سخن انديشناك گشته ، گفت : « از خون تو درگذشتم . » آن شخص گفت : « حيات بىمال از مرگ بدتر است . » مصعب فرمود تا هرچه از او گرفته بودند به وى بازدادند . حكايت موسى بن عتبه روايت كرده كه ، سالى كه هارون الرّشيد به حجّ آمده بود من طواف مىكردم . جعفر بن يحيى را ديدم ، پيش من آمد و گفت : « اى موسى ! چرا به خدمت خليفه نيامدى ؟ » گفتم : « او مرا طلب ننمود . » جعفر گفت : « من داعى اويم و تو را طلب مىنمايم . » روز ديگر ، متوجّه سراپردهء هارون شدم و هيچ‌كس از حاجبان مرا منع نكرد . چون به مجلس درآمدم ، جعفر بن [ 84 ب ] يحيى برمكى گفت : « به وقت نيامدى . چه خليفه در غضب است ، زينهار كه سخن درشت بر زبان نرانى . » چون به نزد هارون رسيدم ، مردى را ديدم كه با بند و زنجير پيش او ايستاده و نطعى « 2 » گسترده سيّاف « 3 » حاضر شده و هارون آن بيچاره را مخاطب ساخته ، گفت : « خداى مرا بكشد اگر تو را نكشم . » من سلام كرده ، نشستم و با خود گفتم : « مسلمانى كشته خواهد

--> ( 1 ) . برادر عبد اللّه بن زبير بن عوام كه در قيام برادرش عليه حكومت اموى بازو و مددكار او بود . در سال 67 ق . از سوى برادر به حكومت عراق منصوب شد و در جنگى كه با مختار كرد ، او را به شكست واداشت و مدتى بعد ، پس از چند زدوخورد مختار به قتل رسيد . مصعب در سال 72 ق . به دليل پراكنده شدن اهل عراق از پيرامونش ، در برابر سپاه عبد الملك اموى تنها ماند و به قتل رسيد . مروج الذهب ، ج 3 ، صص 106 و 107 و 112 تا 115 . ( 2 ) . گستردنى چرمى كه زير پاى كسى كه به شكنجه يا سر بريدن محكوم مىشد مىافكندند . ( 3 ) . شمشيرزن .